پیرکوه
پـیـرکـوه ،ای پیـرکـوه نـازنـیـن ای به مثـل مـاه مـانـی در زمـیـن
گـفتنـی هـا بـا تـو دارم یـار مـن ای همیشه همـدم و غـمـخـوار مـن
غصـه هـا را از دلـم بیـرون نـمـا خنـده هــا را بـر لبـم افـزون نـمـا
بـا تـو دارم مـن حکـایت ها بسـی از جـدائیـهـا ، شـکـایت هـا بسـی
دوستـی بـهـتـر ز تـو پیـدا نشـد جـز به تو ، این دل به کس شیدا نشد
گـفـتـه ام تـا بـشـنـوی راز دلـم خـستـه ام ، آرامـشـم ده سـاحـلـم
دوستـت دارم ،ولـی کـم گفتـه ام تـو چـو دریـائی و شـبـنـم گفتـه ام
با « سکـوتی» « بـورخانـی » دوستم پـیـرکـوه ، خـاک تو خـون و پوستـم
« مـام خـانـی» دلـربـایـی می کند بـا « تـبـرقه» هـم صـدایـی می کند
با «حسی چالت » دلم پَـر می کشـد بـر « تلارو » و « گون » سـر می کشد
تا به « لخچالـت » رسم گریان شوم زیـن جـدایی، ماتـم و حیـران شـوم
«پیـرکـوه صحـرا » جوانـم می کند با « دوخـانـی » هـم زبانـم مـی کنـد
« بـورچالـه » غمـزه دارد در بهـار دشـت « چـاکـان » خاطراتش یادگار
هست « پلیام و سطلخت » یکـه تاز جـز بـه تو بـا کـس نمـیـگـویـد راز
کوه « تورارت » عروس کـوهسـار اهـل « گوهـر چـاکـم» و از آن دیـار
چشمه سـاران « امیـر چاک» عزیز دشـت هایـش پر ز گلهـای تـمـیـز
می کنـنـد هـر آدم عـاشق اسیـر گـر بـه کبکـانـش نبندند بـاز تیـر
« آردو سامان» می کند افغان و داد از جـدائـیـهـا کـه آنــجــا افـتـاد
« آردو سامان» می کند افغان و داد از جـدائـیـهـا کـه آنــجــا افـتـاد
از دیارت پیرکوه گشته جدا مانده آنجا لیک تنها بی نوا
دست نا اهلان افتاد و خواب رفـت سنگ مانده است ، لیک اما آب رفت
پیرکوه ، هر شکل و هر رنگی شوی! خـاک گـردی یـا که چون سنگی شوی
بچـه هایـت عاشق و شیـدای تـو جـان دهنـد هر دم تو خواهی پای تو
گـر به شیرازنـد و گـر تهرانیـنـد گـر بـه کـرماننـد و گـر کاشانینـد
بـا خـیـالـت زندگـی زیبـا کنـنـد ورنه غـربـت را بـه دل پیـدا کننـد
حـال تـو ای پیـرکوه ، ای جـان من ای کـه تـو روح و تـن و ایـمـان مـن
بچـه هـایـت را مـکن از خود جـدا بـا تـو بـودن درد مـا گــردد دوا
جان به کف آماده هست احسان تو پـیـرکـوه عشق منـی ، قربان تو
شعر : احسان عطایی پیرکوهی